شاید به نظر بیاد این یک سال و بیست روزی که می خوام راجع بهش صحبت کنم اتفاقی باشه. ولی من اینطور فکر نمی کنم. یعنی نه اینکه روی مدت زمانش بحثی داشته باشم، مطمئناً میتونست یک سال و ۱۸ روز یا یک سال و ۲۶ روز باشه، ولی در مورد اتفاقی نبودن وجود این مدت زمان شکی ندارم.
یه وقتی، یه جایی، جناب خدا تصمیم گرفت موجودی خلق بشه و از اونجا که تصمیمات خدا (اونطور که بهمون یاد دادن) بلافاصله به وقوع می پیوندن، قبل از اونکه حتی بتونه راجع به درستی تصمیم خودش فکر کنه، این موجود خلق شد.
این خلق یکی از اون حرکت های بدون توپ خدا بود. اون طور که تقریباً تمام بازیکنا غافلگیر شدن و جا موندن (چه فوتبالیستیه این خدا). بین خودمون بمونه، ولی از شواهد و قرائن پیداست خودشم جا موند!
راستش همونطور که آقای حضرت امام در جایی گفتن “ما برای انقلاب برنامه داشتیم ولی برای بعدش نه”، جناب خدا هم در لحظه خلق این موجود فقط هوس کرده بود موجودی خلق کنه و برای بعدش فکری نکرده بود. به همین خاطر بعد از خلق، دیگه کاری به کار این موجود نداشت.
ولی مدتی بعد، دقیقاً نمی دونم به چه دلیلی و با وقوع چه اتفاقی به این نتیجه رسید که در کار خلق این موجود یه چیز کمه. البته واضح و مبرهن است که اگر خدا قبل از خلق این موجود برنامه ای برای بعدش داشت یا اینکه بعد از خلقش اونو به حال خودش ول نکرده بود و قکر و تدبیری برای ادامه زندگی این موجود می کرد، خیلی زودتر از اینها متوجه این کاستی می شد. ولی به هر حال ماهی رو هر وقت از آب بگیری می میره.
اینجا بود که جناب خدا از قدرت آینده بینی خودش استفاده کرد و نگاهی به زندگی آینده این موجود انداخت. فکر زیادی لازم نبود، با یک نگاه گذرا به آینده این موجود متوجه شد مشکل کار کجاست، و خب گفتن نداره که تو همون لحظه چاره کار هم به ذهنش رسید و قبل از اینکه کار اضافه ای بکنه چاره کار هم خلق شد!
حالا مدت زمان ما بین این دو خلق چقدر بود؟ دقیقاً یک سال و ۲۰ روز. دیگه گفتن نداره که طول این مدت به هیچ کدوم از این دو موجود ربطی نداشته و تماماً دست خود خدا بوده.
——————–
زمانی که جناب خدا قصد کرد چاره ای برای موجود اول خلق کنه، به یک نکته مهم توجه کرد (گرچه عمل خلق خیلی سریع اتفاق افتاد، ولی خب به هر حال باید یه فرقی بین ما و خدا باشه دیگه). نکته ای که خدا بهش توجه کرد این بود که چاره موجود اول را طوری خلق کنه که چاره ای جز موجود اول نداشته باشه!
می تونم بگم این قسمت خلقت یکی از قشنگ ترین و ظریف ترین کارای خدا بوده و اگرچه در بعضی جاها (همونطور که قبلاً هم گفتم) خلقیاتش (خلقیات نه، خلقیات) چنگی به دل نمی زنه، ولی این تیکه رو خوب اومده. (حالا بماند که اون عزیز متفکر میگه مشکل کار فرشته ها بودن که قبل از تعبیه فهم و درک، بعضی موجودات خلق شده توسط خدا رو به دنیا راه دادن و وظیفه ای که به گردنشون بوده رو خوب انجام ندادن، ولی در هر صورت، حتی با فرض درست بودن این نظریه، چون فرشته ها زیر دست خدا کار می کنن، پس در نهایت هر مشکلی که باشه به شخص خدا بر می گرده).
هنوز کار تموم نشده بود و جناب خدا باید بعد از خلق این دو موجود (که به قول شاعر “تو همه چاره من/ من همه بیچاره تو” بودن) اونا رو به هم می رسوند تا هر دو بیچاره نشن و خوش به حالشون بشه.
در اینجا بود که ویژگی صبر جناب خدا به کار اومد و سر حوصله شروع کرد به پرورش این دو موجود. اصلاً هم کاری نداشت که شاید این دو به گمان اینکه بیچاره هستن، تو مدتی که در حال پرورش بودن سر به کوه و بیابون بذارن یا اینکه خدایی نکرده بخوان به زندگی بیچاره شون خاتمه بدن یا اینکه بدتر از اون اشتباهاً چاره ای غیر از چاره واقعیشونو به جای چاره کارشون تصور کنن. البته شاید خدا برای رخ ندادن این موارد شیوه ای بلد بوده، من که بی خبرم. به هر حال، هیچکدوم از اون حالات رخ نداد.
یک مسئله ای رو باید ذکر کنم. جناب خدا برای اینکه این دو موجود اتفاقاً و خارج از برنامه، قبل از اونکه کار پرورششون تموم شه ملاقات نداشته باشن، مکان دو خلقت انجام شده رو به صورت تصادفی، بدون جایگزینی، با رعایت حداقل فاصله، انتخاب کرد! (این تیکه کمی به علم ریاضی ربط داره و چون من از ریاضی خوشم نمیاد توضیح نمیدم، ولی واضح و مبرهن است که).
مسئله دیگه ای که خدا باید اونو حل می کرد علاقه وافر این موجودات به اعداد بود (البته من کاشف این علاقه نیستم. جناب دو سنت اگزوپری مدتی قبل از من به این نکته اشاره کرده بود). به خاطر این علاقه، این موجود قواعدی تو زندگیشون گذاشتن. مثلاً اینکه ۷ سالگی برن مدرسه، ۱۲ سال مدرسه بمونن… (یه وقت فکر نکنین که انتخاب ۷ یا ۱۲ برای این کارها از روی تحقیق و مطالعه و این حرفا بوده، فقط به خاطر علاقه به اعداده)
حل این مسئله اصلاً برای خدا مشکل نبود. خب هر چی باشه قبول یا رد شدنمون تو امتحان های زندگی به نظر خدا هم بستگی داره. یعنی چطور بگم، نظرش خیلی مهمه. مثلاً اگر تو یه امتحان قبول بشی، ولی خدا با قبولیت حال نکنه، ردت می کنه. یا شاید رد شی، ولی چون حوصله نداره دوباره مدیریتت کنه قبولت می کنه. از این کارا زیاد می کنه، حالا گیرم صداشو در نیاره، ما که می دونیم!
خلاصه اینکه خیلی راحت با یه سال پس و پیش کردن قبولی و ردی سر و ته قضیه رو هم آورد.
——————–
یکی از ویژگی های خدا که البته اصلاً ویژگی خوبی نیست اینه که وقتی میخواد به یکی از موجوداتی که خلق کرده حال بده، از دماغش در میاره! یعنی اول تا می تونه بهش ضد حال می زنه، بعد می گه خب بیا اینم چیزی که می خواستی. یعنی یه وقتایی دیگه شورشو در میاره (که البته این قضیه یه دلیل علمی داره که حتماً بهش اشاره می کنم). بعضی وقتا اونقد حال طرفو می گیره که حتی با حالی که بهش می ده هم سرحال نمیاد و کلاً قید همه چی رو می زنه. البته نمی شه گله کرد، چون هر چی باشه جناب خدا تنها بوده و واسه اینکه از تنهایی در بیاد مارو خلق کرد. حالا اگر واسه سرگرم شدن چوب تو آستینمونم بکنه حرفی نمی شه زد.
جناب خدا بعد از اینکه کلی مدیریت کرد و خلاصه این موجود رو از این ور و اون یکی رو از اون ور ورداشت و تو یه مکان قرار داد، نیومد همون اول بگه خب تو چاره این، اینم بیچاره تو. دلیلش هم روشنه، وقتی نگاهی به موقعیت ایجاد شده انداخت، یه چیزی قلقلکش داد!
اینجا بود که شیطنت خدا گل کرد و خواست که قبل از تموم شدن پروژه و به اصطلاح به خیر و خوشی تموم شدن اون، یه حال اساسی بکنه! رو همین حساب، حتی با وجود اینکه این دو موجود رو تو یه مکان قرار داده بود، حتی با وجود اینکه اونا رو به هم معرفی کرده بود، نگذاشت بفهمن که چاره همدیگه هستن. پیش خودش گفت بذار اول یه حالی باهاشون بکنم، بعد حالا سر فرصت بهشون می فهمونم که چاره همدیگه هستن.
خلاصه سرتونو درد نیارم، جناب خدا شروع کرد به بازی کردن با این دو موجود. دیگه هر کاری به فکرش می رسید کرد. هر بلایی می تونست سرشون آورد که عکس العملشونو ببینه و شاد بشه. نشسته بود سر جاشو و مشغول بازی خودش بود و از تماشای این دو موجودی که خلق کرده بود لذت می برد. آخه حسابی باعث خنده اش می شدن و با دیدن عکس العمل هاشون تو موقعیت های مختلف سر ذوق میومد.
ولی یه چیزی هست که به نظر من خدا باید بهش توجه کنه. یه مسئله ای هست به اسم self control که فارسیش می شه “خودداری” یا یه همچین چیزی! خدا تو این مسئله ضعف داره. چند بار هم بهش تذکر دادم که رو این قسمت کار کنه و همراه قرمز های پایتخت بره تپه های داوودیه (یا قسمت training تو PES) و تمرین کنه. ولی گوش نکرد. دقیقاً به خاطر همین ضعفه که خیلی وقتا (همونطور که قبلاً گفتم) شورشو در میاره. یعنی حتی با وجود اینکه خودش خلقمون کرده و می دونه تحملمون چقدره، بازم اینقدر ادامه می ده که ببُریم.
واضح بگم، یه وقتایی می بینی یه میدون مین درست می کنه، شونصد نفر مصلح هم می ذاره دو طرف میدون مین که هر کیو تو میدون مین دیدن بهش تیر اندازی کنن، بعد بهت می گه که از وسط میدون مین رد شی. تو هم تمام تلاشتو می کنی که بتونی جون سالم به در ببری و خلاصه با از دست دادن دو پا و یک چشم از میدون رد می شی. بعد جناب خدا هم اونور میدون می ایسته همین که از میدون زنده اومدی بیرون بهت می گه آفرین تو تونستی بر سختی ها غلبه کنی و پیروز شدی. اصلاً هم به روی خودش نمیاره که با دو پای قطع شده و یک چشم کور می خوام صد سال سیاه پیروز نشم. خلاصه همون که گفتم دیگه، خودداری نداره.
رو همین حساب، جناب خدا با این دو موجودی که خلق کرده بود هم زیادی بازی کرد و یه جایی رسید که … بله. اون اتفاقی که نباید میفتاد افتاد. این دو موجود بدون اینکه متوجه بشن چاره همدیگه هستن از هم دور شدن. حالا بماند که بعدش همین جناب خدا خیلی سعی کرد که بهشون این مسئله رو بفهمونه. ولی خب، کار از کار گذشته بود. یعنی شده بود مثه قضیه میدون مین. از یه طرف این موجود می دونست که اون یکی چاره اشه، از طرف دیگه با وجود چیزایی که سر رد شدن از میدون مین از دست داده بود، دیگه حتی نمی تونست با چاره ای که خدا براش خلق کرده بود بمونه (وقتی شاعر می گه “نه می شه با تو باشمو/ نه می شه از تو رد بشم” دقیقاً داره به همین نکته اشاره می کنه)
—————
پ.ن: من که از دست جناب خدا دلگیر نیستم. یه خدا که بیشتر نداریم، بگذریم.



